پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي.
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد
؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!


امیدوارم حالتون خوب باشه
خوب این مدت که نبودم امتحان داشتم و سرم شلوغ
امیدوارم خوبه خوب باشید
اینم یه حرف قشنگ از دوسته نازم مهسا جون
طنابه محبت را پاره کردم که گره بخورد شاید به هم نزدیکتر بشویم
چشمانم
به بزرگی قلب ستاره ها
و
قلبم
به سخاوت طنین باران
و انگشتانم
به بلندای نشانه ی آسمان است
من
به بلندترین بلندی شب
تکیه کردم
و ندانستم
چشمانم
در تاریکی شب
کوربین شده
من
بی تو
تا شب
سفر کردم
و ناخواسته
اسیر سیاهی شب شدم
و با او انس گرفتم
من
بی تو
تا شب
سفر کردم
و شب را
چه آرام
در آغوشم
تجربه کردم
می تونی طلسم رو بشکنی
لباس بدبینی رو بکنی
می تونی گذشته رو ول کنی
بشینی با من درد دل کنی
من که جز تو کسی رو ندارم
دست تو دستای کی بزارم
من فقط تو رو دارم
تو رو دارم
می تونی عاشقم بشی
بیایو پاره تنم بشی
می تونی مثل خودم بشی
خدا تو بگو نره
من دوسش دارم
بگو نره
اگه بره دلو می گیره
می میره
بهش بگو برگرده
من دلم پره درده
اگه برنگرده می میرم
می میرم
من به تو بد کردم
واسه همینه که پره دردم
تو منو ببخش
پشیمونم
عشقه من دوست دارم
من فقط تو رو دارم
تموم خاطرات رو بردی
تو مگه قسم نخوردی
که
دلامون با همه همیشه؟
بدون تو دیگه نمی تونم
چی می خوام دیگه نمی دونم
نمی دونم
پشیمونم

شاعری روزی گفت :
« بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ! »
آن نگاه کو ؟ و کجاست ؟
پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟
رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟
شاعر از قرن دگر بود٬ نبود؟
به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود !
بی شک از جای دگر بود که گفت :
بهترین٬ عشق٬ نگاه .
دوره اش٬ دوره مردانی بود ٬
کز پس تیرگی چشم سیه می مردند !!!
و زنانی که به سر پولکی دامنشان ٬ مهر و وفا دوخته بود !!!
در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود !
زرگر پیر به هر کس که صفا داشت٬ امانت میداد !
مرگ بی یار٬ دگر آینه عبرت مردم شده بود !
کودک باغ٬ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود !
اینک اما ٬
به چه کس باید گفت :
که غریبانه ترین ناله شهر ٬
سهم آدمهایی است ٬
که به رسم دیروز ٬
زیر لب زمزمه کردند که های :
« بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است! »
دیگر برای گفتن بهانه نیست!
خشک است گلوی حرف های هر روزی !
از چه بگوییم ؟
از عشق ؟
از امید ؟
از روزهایی که در فرار می گذرد ؟
از چه بگوییم؟
از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟
یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟
در پی چه باشیم؟
آینده ای نامعلوم؟
حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟
کدام ؟
تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!!
با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می ماند ...
کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ...
کاش ...
بیا دعا کن که بی تو
بهار عشق تو زندگی ام
دوباره از راه برسه
بیا دعا کن آسمون
بارون بباره رو سرم
شلوغ بشه دور و برم
بیا دعا کن تا یه وقت
حروم نشن ترانه هام
یه شب بیای تو خلوتم
رنگ بگیرن خاطره هام
بیا برام دعا بکن
برای گلهای جوون
برای من...بی کسی هام
بیا دعا کن ایندفعه
قاصدک از راه که می یاد
خبر های خوش بیاره
بگه که فردا " اون " می یاد .
به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
زپایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
« تا درودی دیگر بدرود »
خبر از تاریکی راه ها میداد
و قدم هایم
چه آهسته خبر از رفتن داد
و دستانم
خبر از پوچی لحظه ها
و قلبم
را نپرس!
که
چه جاودانه
در سوز عشقت
سوخت و نابود شد
اکنون
من در اوج
نفرت
خسته تر از خستگان عالم
از پوچی عشقم
و تهی ماندن
دستانم
میگویم
من دل شکسته
شدم
و دستانم توان
حجم
تهی
را ندارد
من بار تهی را
بر دوشم چه سنگین کشیدم
و ندانستم
کمرم از بی باری
خم شده
روی دفترم راه میروم
سطر به سطر،
خورشید که زیر پایم سُر خورد
و برف بارید
دانستم که تو نیستی تا
برای هر دانه برف شعری بگویی
و من برای به خاطر سپردنشان
یک قرن زمستان را در حافظه ام کم بیاورم
و تو بهانه از سربگیری که
شعرهایم را در چشمهایت جا گذاشته بودم
سایه نیستم اما حقیقت هم ندارم!

دست در دست تو دادم
یاد داری آن روز را
در نگاهت جان دادم
من به تو جان دادم
و ندانستی تو
چه ندا سر دادم
من به تو دل دادم
و دلم را بردی
به تماشای دلت
من دلت را دیدم
که به شوق دل من میلرزید
من دلت را دیدم
و ندانستم که چرا میگرید
من تو را سر دادم
واژه ها از پس هم می آمد
یاد تو می آید؟
دست من میلرزید
از صدای شکست عهد تو
دست من میلرزید
و ندانستم من
که عهدت ماندنی نیست
تو به من قول دادی
یاد داری آن روز تلخ را؟
تو به من قول دادی
و دلم را به اسیری بردی
تو به من قول دادی
که ترکم نکنی
پس چه آمد به سر من
دلم را میدهی؟

به بی پناهیش
پناه دادم
و پنداشتم
در
دل
خدایم
بزرگتر شدم
و ندانستم
چگونه
در دل بی پناهم
پنهان شدم
و ناخواسته
اسیر
بی پناهیش شدم
من
ناخواسته
اسیر
شدم
گناه کردم
چه لذیذ بود گناهم
و چه زلال
گناه در بطن مرداب
و چه زیبا
دریا در کنار مرداب
من چه دلداده به او
دل دادم
و با گناه
خود را در دل او
جا دادم
و چه
خالی ماندم
من چه پنهان
با دل دریاییم
در دل مردابیش
پنهان شدم
و
چه آسان
در نگاه ساده اش
جان دادم
من
به او
جان دادم

در اين غروب غم زده
برمن ببار
بربرگهاي بي طراوت من
-اما
ابر عقيم بي نم باران گذشت و رفت
عابر!به سوي من
بر شاخسار بي برگم نظر فكن
اينجا هر چند چشمه سار روان نيست
بنشين
بنشين دمي و بر من تنها نگاه كن
- عابر
بي هيچ التفات شتابان گذشت و رفت
اي پركشيده جانب ناهيد و ماه و مهر
جولان دهنده در دل اين واژگون سپهر
هشدار بيم غرش توفان
هشدار بيم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشين
- اما پرنده
هيچش به دل نه بيم زتوفان گذشت و رفت
هان آهوي فراري اين صحرا
تا دوردست مي نگرم
صياد نيست در پي صيدتو
باز گرد
قدري درنگ
در بر من
قدري درنگ كن
- آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت
شب مي رسد و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسيط بيابان گذشت و رفت
(حميد مصدق)