عشق یعنی ترس از دست دادن تو

Love is afraid of losing you

در لحظه

به تو دست ‌می‌سايم و جهان را درمی‌يابم،


به تو می‌انديشم


و زمان را لمس‌می‌کنم


معلق و بی‌انتها


عريان.


می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.


آسمان‌ام


ستاره‌گان و زمين،

 

و گندمِ عطرآگينی که دانه‌می‌بندد


رقصان


در جانِ سبزِ خويش.



از تو عبورمی‌کنم


چنان که تُندری از شب


می‌درخشم


و فرومی‌ريزم

 


برچسب‌ها: عشق, دوست داشتن, خشم, زندگی
نوشته شده در 90/10/24ساعت 13:38 توسط .... مگه مهمه؟| |

 

رفت اونی که می خوامش

بارونه نگاهش

می باریدش نم نم

دور شد از من کم کم

خدا مردم از غم

وای منو چشمای خیس

درد دوریش کم نیست

شبای غم انگیز

روزای سرد پاییز

کسی مثل اون نیست

می دونم نمیاد

عشقمو نمی خواد

اون منو برده از یاد

دروغ نمی گم به خودم

راست راسی عاشقش شدم

دارم از دوریش میمیرم

نوشته شده در 90/08/10ساعت 11:41 توسط .... مگه مهمه؟| |

آخ چقدر دلم گرفته

از این دنیا از این آدمها از خودم از تو

از همه دلم گرفته

خیلی وقت بود اینجا رو فراموش کرده بودم

یادش بخیر یه زمانی جایی بود واسه دلتنگیام بعد شعرام بعد بازم تنهایی و باز دوباره جای تنهاییام

کاش می شد از خودم بگم بگم که خیلی کم آوردم بگم که چه جوری دلیو شکوندم بگم که خیلی نامردم

کاش می تونستم باهاش باشم

کاش می شد

نوشته شده در 90/06/21ساعت 22:35 توسط .... مگه مهمه؟| |

خسته ام خسته تر از همیشه

خسته از نفس کشیدن

خسته از این زندگی

خسته از ایام گذشته

کاش میخوندم از نگاهت

کاش آب میشد دل سنگم از نگاهت

کاش آنچنان می بودی که هستی

نوشته شده در 90/03/21ساعت 0:8 توسط .... مگه مهمه؟| |

در حضور واژه های بی نفس


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن


شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

نوشته شده در 90/02/07ساعت 15:38 توسط .... مگه مهمه؟| |

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در 90/01/22ساعت 1:3 توسط .... مگه مهمه؟| |

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

نوشته شده در 90/01/01ساعت 17:53 توسط .... مگه مهمه؟| |


:قالبساز: :بهاربیست: